تبليغاتX
ساده دل






درد و دل


آثار بجا يك عاشق


نويسنده


دوستان


موضوعات :


آمار وبلاگ :

طراح قالب:


لوگوي دوستان


كد جاوا :



خدای بی نهایت

ملاصدرا می گوید :
 

خداوند بی نهایت است و لامکان و بی زمان

اما به قدر فهم تو کوچک می شود

و به قدر نیاز تو فرود می آید

و به قدر آرزوی تو گسترده می شود
و به قدر ایمان تو کارگشا می شود
یتیمان را پدر می شود و مادر
محتاجان برادری را برادر می شود
عقیمان را طفل می شود
ناامیدان را امید می شود
گمگشتگان را راه می شود
در تاریکی ماندگان را نور می شود
رزمندگان را شمشیر می شود
پیران را عصا می شود
محتاجان به عشق را عشق می شود
خداوند همه چیز می شود همه کس را...
به شرط اعتقاد

به شرط پاکی دل

به شرط طهارت روح

به شرط پرهیز از معامله با ابلیس

بشویید قلب هایتان را از هر احساس ناروا

و مغزهایتان را از هر اندیشه خلاف

و زبان هایتان را از هر گفتار ناپاک

و دست هایتان را از هر آلودگی در بازار

و بپرهیزید از ناجوانمردی ها، ناراستی ها، نامردمی ها ...

چنین کنید تا ببینید چگونه

بر سفره شما با کاسه ای خوراک و تکه ای نان می نشیند

در دکان شما کفه های ترازویتان را میزان می کند

و در کوچه های خلوت شب با شما  می خواند

 مگر از زندگی چه می خواهید که در خدایی خدا یافت نمی شود؟؟؟


نويسنده: روشنک مورخ: چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387 در ساعت: 10:8 PM
|+|



به یاد دیگران هم باشیم

 یاد دارم یک غروب سرد سرد

 

 می گذشت از کوچه ما دوره گرد

 

 دوره گردم کوزه خالی میخرم

 

  دسته دوم جنس عالی میخرم

 

 گر نداری کهنه قالی میخرم

 

 اشک در چشمان بابا حلقه بست

 

عاقبت آهی کشید بغضش شکست

 

 اول سال است ونان در سفره نیست

 

 ای خدا شکرت ولی این زندگیست؟

 

 بوی نان تازه هوش ما را برده بود

 

 اتفاقا مادرم هم روزه بود

 

 خواهرم بی روسری بیرون دوید

 

 گفت آقا سفره خالی میخرید؟؟؟


نويسنده: روشنک مورخ: چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387 در ساعت: 4:43 PM
|+|



بندگی و خداوندی

ذالنون مصری گفت: در بادیه بودم.ابلیس را دیدم که چهل روز سر از سجود بر نداشت.

گفتم: یا مسکین! بعد از بیزاری و لعنت، اینهمه عبادت چیست؟

گفت: یا ذالنون! اگر من از بندگی معزولم، او از خداوندی معزول نیست.

  

                                                                 کشف الاسرار

 


نويسنده: روشنک مورخ: چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387 در ساعت: 4:27 PM
|+|



خدایا شکرت

تا حالا برات پیش اومده که بغض گلوتو بگیره اما نتونی گریه کنی؟؟؟یا اینقدر خوشحال باشی که نفهمی کجایی؟بخندی یا گریه کنی؟؟؟اینقدر از خود بی خود شی که بی اختیار سجده ی شکر بجا بیاری؟؟؟اما...اما همه اینا تو یه لحظه برای من اتفاق افتاد.وقتی که مادرم خبر پذیرفته شدنم برای عمره دانش آموزی رو بهم داد.                                                خدایا شکرتشکرتشکرت
نويسنده: روشنک مورخ: چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387 در ساعت: 4:18 PM
|+|



خدای مهربون من دوست دارم

به کعبه گفتم: تو از خاکیو منم از خاک چرا باید به دوره تو بگردم؟
ندا آمد: تو با پا آمدی باید بگردی! برو با دل بیا تا من بگردم!!

نويسنده: روشنک مورخ: چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387 در ساعت: 4:6 PM
|+|



  سلام دوستان وبلاگ نویس منحال همتون خوبه؟آره؟خدارو شکر.میخوام یه خبر خیلی خیلی مهم بهتون بدم.من دوشنبه همین هفته یعن نوزدهم اسفند عازم مکه هستم.هر خوبی بدی دیدین حلالم کنین.اونجا  به یاد همتون هستم  ایشالا  بعد از عید با مطالب متفاوتی بر میگردم.
نويسنده: روشنک مورخ: سه شنبه سیزدهم اسفند 1387 در ساعت: 7:41 PM
|+|



Click to view full size image                            یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود

سجده ای زد بر لب درگاه او
پر ز لیلا شد دل پر آه او

گفت یا رب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای

جام لیلا را به دستم داده ای
وندر این بازی شکستم داده ای

نشتر عشقش به جانم می زنی
دردم از لیلاست، آنم می زنی

خسته ام زین عشق، دل خونم مکن
من که مجنونم تو مجنونم مکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو ... من نیستم

گفت: ای دیوانه لیلایت منم
در رگت پیدا و پنهانت منم

سال ها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی

عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یک جا باختم

کردمت آوارۀ صحرا نشد
گفتم عاقل می شوی اما نشد

سوختم در حسرت یک یا ربت
غیر لیلا برنیامد از لبت

روز و شب او را صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی گفتم بلی

مطمئن بودم به من سرمیزنی
در حریم خانه ام در میزنی

حال این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بیقرارت کرده بود

مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم


نويسنده: روشنک مورخ: پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387 در ساعت: 9:38 PM
|+|



سلامی چو بوی خوش آشنایی.احوالات شما دوستان؟            امروز تولدمهههههههههههههههههههههههههه.مامان بابام میگن از قدیما گفتن ۱۷ و پنج شنبه روز خوش یمنیه.امروز هم  ۱۷ و پنج شنبست                .کارت پستال                        یکی دو تا آرزو دارم برام دعا کنین برآورده شه.فعلا 
نويسنده: روشنک مورخ: پنجشنبه هفدهم بهمن 1387 در ساعت: 11:7 AM
|+|



دوباره سلام

سلام دوستان.اینبار اومدنم رنگ و بوی تشکر وقدر دانی داره.میخوام از یه نفر که برام خیلی زحمت کشیدن تشکر کنم.از یه دبیر نمونه که شایسته ستایشه.میخوام از زحمتای دیبر شیمی خوبم جناب آقای سیمرغ تشکر کنم که تو کارشون به تمام معنا استاد هستن و در کنار شیمی به ما درس زندگی یاد دادن.همین جا میگم که آقای سیمرغ عزیز قدرتو میدونم و امیدوارم بتونم یه روز جبران کنم

لوگوی وبلاگ شیمیpsi


نويسنده: روشنک مورخ: شنبه نهم آذر 1387 در ساعت: 6:46 PM
|+|



سلام دوستای خوبم.اینبار اومدم تا یه خداحافظی چند ماهه کنم.میخوام بشینم سفت وسخت واسه کنکور بخونم.تو این مدت آپ جدید ندارم ولی سعی میکنم هر از گاهی بیام کامنتای نازنینتونو ببینم.فعلا بااااااااااااای
نويسنده: روشنک مورخ: چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387 در ساعت: 4:20 PM
|+|




نويسنده: روشنک مورخ: سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387 در ساعت: 7:42 PM
|+|



ما و مجنون درس عشق از يک اديب آموختيم
او به ظاهر گشت عاشق،ما به معني سوختيم

ღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღ

به چشمان مهربان تو مي نويسم
حكايت بي انتهاي عشق را
تا بداني كه محبت وعشق را
در چشمان تو آموختم
و با تو آغاز كردم .
پس برايم بمان
تا عشقم را تا ابد نثارت كنم.
تا انتهاي جاده زندگي با من بمان
كه زيباترين شعر زندگي را برايت نجوا كنم
ميخواهم اين را بداني كه صادقانه
و عاشقانه دوستت دارم
ღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღღ

نويسنده: روشنک مورخ: جمعه پانزدهم شهریور 1387 در ساعت: 9:21 PM
|+|



دل نوشته ای برای او

يك سلام پررنگ و چند نقطه چين ... به علامت جوابهايي كه هرگز ندادي 

  

و يك دقيقه سكوت!

 

به احترام تمام لحظه هايي كه در انتظار پاسخ تو مردند.

 

به فرض كه دلت نخواست! به فرض كه حوصله ات نيامد!

 

به فرض كه لايقت نبودم! به فرض كه دوستم نداري!!

 

نه خودم نه نامه هايم را!!! اين خودش قانع كننده ترين دليل دنياست.

 

 بي دليلي هم خودش كلي دليل است. لااقل مي گفتي:

 

 اين هم كه جوابي ننويسند جوابي ست!!

 

دريغ از همين حرف,

 

چه مي شود كرد توئي و عزيزكرده اين دل رسواي سرگردان خودم,

 

چه كارش كنم جواب هم ندهي بهانه ات را مي گيرد, بگذريم...

 

 حوالي همين روزهاي پژمرده نيامدنت انگار كسي از آسمان به من گفت

 

شايد اين عزيزكرده دلت شعر به دل مخملي اش نمي نشيند!

 

 حق بعد از تو با اوست. اين بار ديگر شعر نمي نويسم,

 

نامه هايي را برايت مي نويسم كه در تنهايي پاييزي ام براي خودم نوشتم

 

 و براي تو پاره كردم.

 

ممنون كه هميشه ناخواسته كمكم مي كني چه خودت,

 

چه اسم قشنگت, چه نيامدنت

 

و اين بار هم بي جوابيت كه كانون از هم پاشيده نامه هاي پاره پاره ام را به

 

هم پيوند زد,

 

تاريخ نمي زنم!

 

 هر وقت كه تو ممكن است حوصله مهربانيت بيشتر باشد.

 

حرف آخر اينكه ياس سفيدم, بي تقصير پروانه ات مي مانم

 

و براي تو مي نويسم, تو عزيزي! نگو چه لحن غم انگيزي,

 

راست مي گويم كه عزيزي, حتي اگر اينها را هم مثل بقيه فراموش كني

 

و دور بريزي!

 

كسي كه هم بي تو ميميرد و هم براي تو!


نويسنده: روشنک مورخ: جمعه پانزدهم شهریور 1387 در ساعت: 9:7 PM
|+|



 

اگر ميداني در اين جهان كسي هست كه با ديدنش رنگ رخسارت تغيير ميكند و صداي قلبت آبرويت را به تاراج ميبرد، مهم نيست كه او مال تو باشد، مهم اين است كه فقط باشد: زندگي كند، لذّت ببرد و نفس بكشد .

و تو هستی که با دیدنت رنگ رخسارم تغییر می کند و صدای قلبم آبرویم را به تاراج می برد . پس دوستت دارم ای بهترینم . مهم این است که تو فقط باشی ، زندگی کنی ، و نفس بکشی حتی اگر مال من نباشی .

 

همه آرزویم این است

نتراود اشک از چشمانت

مگر از شوق زیاد

نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز

و به اندازه هر روز تو عاشق باشی

عاشق آنکه تو را می خواهد

و به لبخند تو از خویش رها می گردد  

و تو را دوست بدارد به همان اندازه ......

 


نويسنده: روشنک مورخ: جمعه پانزدهم شهریور 1387 در ساعت: 9:3 PM
|+|



بهانه ام فقط تویی

هنوز لحظه ی فرودت به صحرای برهوت قلبم را فراموش نکرده ام ان لحظه ای را که با امدنت کلبه غمزده قلبم را روشن کردی اگر می خواهی از قبیله ابر های عاشق باشیم بیا تا به سقا خانه دل هایمان برویم و برای با هم بودن دعا کنیم اگر می دانی که فاصله عمر کوتاه ما به سرعت از صحرای زندگی می گذرد بیا تا به پیشواز دوستی ها برویم بیا تا صدای عشق را از ناقوس کلیسای قلبمان بشنویم و بگذاریم قلب هایمان فقط به عشق دریا بتپد



نويسنده: روشنک مورخ: جمعه پانزدهم شهریور 1387 در ساعت: 9:1 PM
|+|



خداوندا!

هر روز با طلوع نگاه توست که بر پنجره ی دلها، فرشته ی امید می روید و کام ها را از عشق تسبیح و نیایش سیراب می کند و محبت و زندگی دوباره را بر جان های تاریک جاری می سازد و عطر صمیمانه ی همدلی و دوستی را بر قلب ها می نشاند.

   

وقتی کسی تو را عاشقانه دوست  دارد، شیوه ی بیان اسمت در صدایش متفاوت است و تو می دانی که نامت در لب های او ایمن است

   

اگر می خواهید به هرچه دست می زنید، طلا شود و در همه ی امور زندگی کامیاب شوید، لبریز از عشق و محبت باشید خدا به ما می گوید : هر کجا تو با منی ، من با تو ام


نويسنده: روشنک مورخ: جمعه پانزدهم شهریور 1387 در ساعت: 9:0 PM
|+|



سلام عزیزای دل من.چطورین؟امیدوارم وبلاگم نظرتون رو جلب کنه و خوشتون بیاد.نظرای خوشگلتون یادتون نره ها.


نويسنده: روشنک مورخ: چهارشنبه ششم شهریور 1387 در ساعت: 3:0 PM
|+|



قسم به عشق عاشقتم

تو را من دوست دارم نه قدر آب دريا هاکه روزي خشک مي گردد  شوند بيچاره ماهيها


 


تو را من دوست مي دارم نه قدر غنچه و گلها که گل پرپر شود روزي بر آرد آه از دلها


 


تو را من دوست مي دارم به قدر کهکشان ها که جاويدان بماند عشق من تا ماندن آنها


نويسنده: روشنک مورخ: سه شنبه پنجم شهریور 1387 در ساعت: 2:14 PM
|+|



تا غروب ستاره ها

آسمان را که مینگرم عطر خیالت مجالم نمیدهد...

دوباره از نو بازمیگردم به سر سطر ...آنجا که نام زیبای تو نگاشته شده است...

آنجا که نام من آغاز میشود...آن لحظه که عشق می روید و من در هوایش

نفس میکشم...فانوس ستاره ها را خاموش میکنم و چهره ی مهتاب را در پشت ابرها

پنهان میکنم ...تا دستانم در دست های گرم تو جای دارد چشم هایم را بر روی

هر آنچه دیدنیست میبندم...تصنیف عشق را برایت زمزمه میکنم...

تا غروب ستاره ها کنارم بمان و بدان که عاشقانه دوستت دارم...
نويسنده: روشنک مورخ: سه شنبه پنجم شهریور 1387 در ساعت: 2:5 PM
|+|



اگر میدانستی...

اگر  می دانستی که چقدر دوستت دارم

سکوت را فراموش می کردی
تمامی ذرات وجودت، عشق را فریاد می کرد.


اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم

چشمهایم را می شستی
و اشکهایم را با دستان عاشقت به باد می دادی.


اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم

نگاهت را تا ابد بر من می دوختی
تا من بر سکوت نگاه تو
رازهای یک عشق زمینی را با خود به عرش خداوند ببرم.


ای کاش می دانستی...
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم

هرگز قلبم را نمی شکستی
گر چه خانه ی شیطان شایسته ی ویرانی است.


اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم

لحظه ای مرا نمی آزردی
که این غریبه ی تنها، جز نگاه معصومت پنجره ای
و جز عشقت، بهانه ای برای زیستن ندارد.


ای کاش می دانستی...
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم

همه چیز را فدایم می کردی
همه آن چیز ها که یک عمر بخاطرش رنج کشیده ای
و سال ها برایش گریسته ای.


اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم
همه آن چیز ها که در بندت کشیده رها می کردی
غرورت را...  قلبت را...  حرفت را...


اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم
دوستم می داشتی
همچون عشق که عاشقانش را دوست می دارد.


کاش می دانستی که چقدر دوستت دارم
و مرا از این عذاب رها می کردی
ای کاش تمام اینها را می دانستی . . .


نويسنده: روشنک مورخ: سه شنبه پنجم شهریور 1387 در ساعت: 2:3 PM
|+|



کمی با حافظ

زلف بر باد مده، تا ندهی بر بادم
ناز بنیاد مکن، تا نکنی بنیادم
می مخور با همه کس، تا نخورم خون جگر
سر مکش، تا نکشد سر به فلک فریادم
زلف را حلقه مکن، تا نکنی در بندم
طره را تاب مده، تا ندهی بر بادم
یار بیگانه مشو، تا نبُری از خویشم
غم اغیار مخور، تا نکنی نا شادم
رخ برافروز که فارغ کنی از برگ گلم
قد برافراز که از سرو کنی آزادم
شمع هر جمع مشو ورنه بسوزی مارا
یاد هر قوم مکن تا نروی از یادم
شهره شهر مشو، تا ننهم سر در کوه
شور شیرین منما، تا نکنی فرهادم
رحم کن بر من مسکین و به فریادم رس
تا به خاک در آصف نرسد فریادم
حافظ از جور تو، حاشا که بگرداند روی
من از آن روز که در بند توام، آزادم

نويسنده: روشنک مورخ: سه شنبه پنجم شهریور 1387 در ساعت: 1:53 PM
|+|



برای بیتای عزیزم

دلم برای ِ تو  دا...بگذریم از این صحبت
که داغ ِ عشق ِ تو را...بگذریم از این صحبت
دلم برای ِ تو دارد همیشه می‏لرزد
چقدر من به خدا...بگذریم از این صحبت
غزل غزل به خداحافظی رسیدم و آه
هنوز بی‏تو صدا...بگذریم از این صحبت
صدای ِ من پر ِ حسرت شد و تو می‏فهمی
نمی‏شود که مرا...بگذریم از این صحبت
نمی‏شود که مرا از خودت نرنجانی؟
تو عاشقانه بیا...بگذریم از این صحبت
مرا ببخش که من هم ببخشمت . باشد؟
مرا به حرمت ِ با...بگذریم از این صحبت
ولی به حرمت ِ باران و ابر و آتش و عشق
دوباره پنجره‏ها...بگذریم از این صحبت
که هر چه پنجره‏ها قسمت ِ من و تو کنند
هنوز قصه‏ی ِ ما...بگذریم از این صحبت

نويسنده: روشنک مورخ: یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387 در ساعت: 5:26 PM
|+|



چه شد سرنوشت لیلی

بنام عشق که عشق خداست

خدا گفت زمین سردش است. چه کسی می تواند زمین را گرم کند؟ لیلی گفت: من.

 

خدا شعله ای به او داد. لیلی شعله را توی سینه اش گذاشت. سینه اش آتش گرفت. خدا لبخند زد لیلی هم.

خدا گفت : شعله را خرج کن.زمینم را به آتش بکش. لیلی خودش را به آتش کشید.

خدا سوختنش را تماشا میکرد.

لیلی گر میگرفت.خدا حظ میکرد .

لیلی میترسید میترسید آتشش تمام شود لیلی چیزی از خدا خواست.خدا اجابت کرد.مجنون سررسید.مجنون هیزم آتش لیلی شد آتش زبانه کشید آتش ماند. زمین  خدا گرم شد.خدا گفت اگر لیلی نبود زمین من همیشه سردش بود.

لیلی گفت امانتی ات زیادی داغ است زیادی تند است خاکستر لیلی هم دارد میسوزد، امانتی ات را پس میگیری؟

خدا گفت: خاکسترت را دوست دارم،خاکسترت را پس میگیرم.

لیلی گفت: کاش مادر میشدم، مجنون بچه اش را بغل میکرد.

 خدا گفت: مادر ی بهانه عشق است، بهانه سوختن،تو بی بهانه عاشقی تو بی بهانه میسوزی.  

لیلی گفت: دلم زندگی میخواهد،ساده،بی تاب بی تب.

خداگفت اما من تب وتابم،بی من میمیری...

لیلی گفت: پایان قصه ام زیادی غم انگیز است، مرگ من مرگ مجنون، پایان قصه ام را عوض میکنی؟

خدا گفت:"پایان قصه ات اشک است.اشک دریاست.

دریا تشنگی است ومن تشنگی ام،تشنگی وآب.پایانی از این قشنگتر بلدی؟

      لیلی گریه کرد لیلی تشنه تر شد. خدا خندید.


نويسنده: روشنک مورخ: پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387 در ساعت: 8:53 PM
|+|



یادمان باشد...

                                                                 یادمان باشد اگر شاخه گلی را چیدیم

وقت پرپر شدنش سوز و نوایی نکنیم

پر پروانه شکستن هنر انسان نیست

گر شکستیم ز غفلت،من و مایی نکنیم

یادمان باشد سر سجاده عشق

جز برای دل محبوب دعایی نکنیم                                                                                                                                       یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند                                                                                                                                                                            طلب عشق ز هر بی سرو پایی نکنیم
نويسنده: روشنک مورخ: پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387 در ساعت: 8:29 PM
|+|



حادثه عشق

   بنام خداوند مهر

دیشب در مبان انبوه سکوتی که تنهاییم را پر کرده بود به کودکی هایم بازگشتم !

دویدن ها و نرسیدن ها ... اشکها و لبخندها ... دست نوازش پدر ... گرمی آغوش مادر

دعواهای کودکانه با خواهرم و همان رجزخوانی ها برای برادربزرگم

یاد آن شعرای حافظ و امید مادر که همیشه می گفت :

تا شقایق زندست زندگی باید کرد !

بی صدا ... بی ریا ... لبخندی گوشه لبم نقش می بندد و من از دیدنش بی نصیب .

لبخند کمرنگترشد و من تازه توانستم آن را حس کنم ... کم کم بزرگ شدم و

در تمام لحظه های شلوغ بواقع من تنهاترین ثانیه ها را سوزاندم .

فریادی خاموش در عمق گلوی همیشه در بغض غرقم ! سکوت را می شکند

و اولین بلور... اولین اشک و هزارمین آه و صد افسوس .

خاطراتی از گذرم کنار رودخانه ... همان رودخانه ای که روزی شاعرکی در مدحش گفت :

آب را گل نکنیم ...

سکوت شیشه ای شب با هزارویکمین آه من شکست و من سوار بر قایق سهراب !

همان قایقی که روزی آنرا خواهم ساخت ... خواهم انداخت به آب !

پلکهایم را روی هم فشردم و همه احساس خفته ای که در سرازیری قلبم گم گشته بود

بیکباره فوران کرد و چشم بارانی شد !

اشک مثل سیل و آزاد ! انگار اشکهای خیس من هم برای آزادی از قفس چشم هایم . پلکهایم لحظه شماری می کرد .

یاد آن نغمه سهراب بخیر که عاشق می گفت :

قفسی خواهم ساخت ... می فروشم به شما ... تا با آواز شقایق که در آن زندانیست ...دل تنهایی خود تازه کنید.

خوب که فکر می کنم و به نتیجه ای که نمی رسم ... شاید دیوانه ... شاید مستانه ...

 شاید عاشقانه ! نگاهم را به نقطه ای می دوزم و زمزمه می کنم حتما خدا در همین نقطه ایست که من به آن زل زده ام و چشمهایم گریان .

یاد آن شعر بخیر :    بهترین چیز رسیدن به نگاهیست که از حادثه عشق تر باشد !

 

 


نويسنده: روشنک مورخ: پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387 در ساعت: 8:24 PM
|+|

 

*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*

شمعدانی به دم مرگ به پروانه چه گفت ؟

 گفت : ای عاشق دیوانه فراموش شوی

سوخت پروانه ولی خوب جوابش را داد

 گفت : طولی نکشد تو نیز خاموش شوی


ادامه مطلب



مداد رنگی که رنک باخت

مدادی رنگی که رنگ باخت

نویسنده: ساده دل 
 

مداد رنگي ها مشغول بودند...به جز مداد سفيد...هيچ کسي

به او کار نمي داد...همه مي گفتند:{تو به هيچ دردي نمي خوري}...

يک شب که مداد رنگي ها...توي سياهي کاغذ گم شده بودند...

مداد سفيد تا صبح کار کرد...ماه کشيد...مهتاب کشيد...

و آنقدر ستاره کشيد که کوچک وکوچک و کوچک تر شد...

صبح توي جعبه ي مداد رنگي...جاي خالي او...با هيچ رنگي پر نشد

 


نويسنده: روشنک مورخ: پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387 در ساعت: 8:5 PM
|+|

کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
Fall Hafezz & www.B-a-h-a-r-2-0.sub.iR & Ghaleb Weblog



انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس